143.دخترمان انتخاب میکند!
نون سنگک میخواستم بهش بدم ... اول یه تیکه ازش جدا کردم هی نون بزرگه رو نگاه کرد با یه حالتی که تو الان باید تو دستم باشی نه اون:دی بعد گرفت کوچولوئه رو ... بعد دیدم نونش خشک شده گفتم عوضش کنم با یه نون تازه تر ...دادم دستش ... دستمو زد کنار و نون خودش رو برداشت:* قربونت برم مامان:*
پ.ن : امروز خونه ی مامانی آنیتا شیهه! میکشید تو هم با جیغ همراهیش میکردی:*
امروز خونه تمیز میکردم تو هم خیلی همراهی کردی عزیزم:* فقط سر لباس جمع کردن تفاهم نداشتیم! تا در کمدت رو باز کردم اومدی همه ی لباسات رو ریختی بیرون! تازگیا خیلی بانمک شربازی درمیاری ... خونه ی مامانی اینا هم با جدیت تا رومون رو اونور میکنیم میری سر شومینه و سنگهای اون تو رو با دو دست میریزی بیرون! امروز هم که مامانی جلوش چیزی گذاشته بود از یه سمت خودت رو دولا کردی دستت نرسید از اون سمت رفتی دولا شدی و یه مشت سنگ برداشتی و اگه دایی اشکان نرسیده بود میخوردیشون:دی ... امروز هم من لباسها رو تا میکردم تو میریختی بیرون:| خوب نکن بچه!


143.دخترمان انتخاب میکند!
